مردی که هیچ نمی دانست

متن مرتبط با «زندگی پس از مرگ» در سایت مردی که هیچ نمی دانست نوشته شده است

بازم پاییز

  • نیلوبلاگ

    چرا همه رفتنا رو میزارن برای پاییز جمشید..... همش همش تو ذهنم تکرار میشه..همش...همیشه...چقدر مقاومت کردم برای پاییز...چقدر...اما لعنتی غمش همیشه قوی تره..همیشه... اینقدر که تا دی و بهمنم میکشه.......

    ادامه مطلب
  • و باز برای دل خودم

  • نیلوبلاگ

    کاش میفهمیدم که کسی که مهر من بر روی قلبش زده شده به این راحتی من و فراموش نمیکنه... و کاش توم این رو میفهمیدی... که چقدر سخت گذشتن..چقدر سخت منطقی بودن..چقدر سخته نخواستن کسی که عاشقش میشی... این دل من شده درد...درد و درد و درد....و باز باید عادت کنه به درد...اصلا دل داشتن یعنی خود درد...چون چه داشته باشی چه نداشته باشیش..غمگینی... ...

    ادامه مطلب
  • و شاید زندگی

  • نیلوبلاگ

    بوسه ها عشق ها خاطرات دلتنگیها گریستن ها دلخوری ها جنگ ها صلح ها xa0 و در اخر دوست داشتن ها xa0 تمام این لغات برای معنی کردن یکزندگی کافیه. xa0 پ.ن: این رو حدود ۱۰ ماه پیش نوشته بودم..xa0...

    ادامه مطلب
  • بازا اي دلبر...

  • نیلوبلاگ

    باز آی دلبرا که دلم بی قرار توستوین جان بر لب آمده در انتظار توستدر دست این خمار غمم هیچ چاره نیستجز باده ای که در قدح غمگسار توست ساقی به دست باش که این مست می پرستچون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توستهر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میانآسایشی که هست مرا در کنار توستسیری مباد سوخته ی تشنه کام راتا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست بیچاره دل که غارت عشقش به باد دادای دیده خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفتاین شاخ خشک زنده به بوی بهار توست ای سایه صبر کن که برآید به کام دلآن آر...

    ادامه مطلب
  • زندگی کوتاه

  • نیلوبلاگ

    پس جدای لذت بردن... باید کار کرد. کاریی که دوست داری......

    ادامه مطلب
  • زندگی...

  • نیلوبلاگ

    عین راه رفتن رو لبه تیغ... هرکی بترسه میفته .. یعنی قطعا میفته......

    ادامه مطلب
  • مرگ

  • نیلوبلاگ

    هیچی ارزش نداره.. باور کن ارزش نداره.. وقتی میفهمی یه دختر 26و7 سال تو خواب سکته میکنه.... حتی دور.. حتی نشناسیش همین که میبینی یهو نیست.. یهو تموم.. یهوووو...یهووو... لعنت به غرور.. لعنت به یهوووو......

    ادامه مطلب
  • دست از کار میکشم

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم که این نوشته رو کی نوشتم..میدونم مال سال ها پیش... و من دوسشون دارم و برای ثبت شدنشون میزارم اینجا: xa0 دست از کار میکشم. فرار می کنم به سوی یاد نگاه تو... آرام میشوم...نه نه..نا آرام میشوم.. نا آرام تر از همیشه..از نگاهت..از حریم نگاهت...که مرا به بازی میگیرد.. آنگاه که انها را از من دریغ میکنی..آگاه به سوی دیگر خیره میشوی...انگاه که میدانی اسیرشان شده ام اما از من دریغ می کنی....ومن هرآینه اسیرتر میشوم.. xa0 نمواین اسارت سکوت من است..دزدیدن نگاهم از نگاهت..که مبادا بفهمی در دلم آشوبی ب...

    ادامه مطلب