ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست
امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)
شعر بينظير...صداي قرباني... حال خراب..
مردی که هیچ نمی دانست...ما را در سایت مردی که هیچ نمی دانست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24