صدرا: و خداوند اندازه همون مقداری که بهش فکر میکنی وجود خواهد داشت.
معین: دورات تموم شد بیا پیش ما هم یه سرک..
صدرا: خداوند را هرگونه ببینی همان خواهد بود....
معین: من بی تو تموم شده بودم..تو سرم و بریدی جوون شده بودم..
صدرا: فنا لی اله که شدی..میفهمی کجای این هستی..نیستی..
معین: تو بچه بودی..میدی خوشبختی رو تو دسته پولی...
صدرا: اگر خدا را اندازه نخود ببینی مانند نخود برای تو خواهد بود..
معین: بچرخ تا بچرخیم......بچرخ تا بچرخیم....لعنتی من هنوز درگیر توام...
صدرا: مرکز کاینات... خداوند است.. خداوند درون....
معین: عشق ما که الکی نیست که.....ایول به خودم که هنوز عاشقم...
صدرا: ایول....اما عشق تو کجا و عشق من کجا.....
میثاق: ....... دل منم برای تو تنگ شده معین..ایول که هنوز میتونی عاشق باشی...ایول...
پ.ن: برگرفته از حرف های ملاصدرا، معین ضد و خودم....
مردی که هیچ نمی دانست...ما را در سایت مردی که هیچ نمی دانست دنبال میکنید
برچسب: سید صدرالدین معین السادات, نویسنده: بازدید: 46